آفريدگار مهربانم
بارها مهربانيت را به من نشان دادي
وجودت را با تمام وجودم لمس ميكنم
زيباي من نفس به نفس احساست ميكنم
چه زيبا و نوراني ميدرخشي
دل تاريكم را روشن كن
مهربانم بار ديگر دستم را بگير
ميترسم، ميترسم گم شوم
ناپديد
هيچ وقت خودم را بدون تو
بي نگاهت
بي محبتت، بي لطف و مهربانيت نديدم
نميتوانم ببينم
خدايم من را رها نكن
تنهايم نگذار
نگذارم به حال خويش
مهربانم تنهاييم را تو مرحمي
دلداريم ده
با من مهربان باش
دستم را بگير، كه تنها تو ماندي برايم
بلند كن اين خستهي راه زندگي را
تنهايم نگذار
تنهاي من تنهايم نگذار
+ نوشته شده توسط یه عاشق در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
1:45 |
