تبليغاتX
خدای عاشقا -

باز شب شد


شب آمد ولي من به چشمانم خواب ‌نمي‌آيد

دلم بي‌تاب است

اگر بخوابم و فردا شود،

شبي از تنها‌ شب‌هاي مانده از شب‌هاي عمرم را از دست داده‌ام

اگر بخوابم و فردا شود،

...

نه، من به ذهن خسته‌ام نيازي ندارم

بگذار به حال خودش باشد، دل بي‌قرارم را مي‌خواهم

روز را به اميد شب مي‌گذرانم

تا در سكوت و آرامش شب

از دل بي‌قرارم بگويم برايت

شب را مرحم دل رنجانم كني

آرامشش را با زخم‌هاي دلم جا‌به‌جا كني

پروردگارم، چه خوب مي‌دانستي كه من، بنده‌ات

خسته‌دل مي‌شوم، دلگير و غمگين مي‌شوم، 

شب را با اين عظمت و با شكوه در تاريكي و آرامش آفريدي

تا در اين سكوت بي‌همتا صداي دلم را بشنوم

از درد دلم كه آگاهي با خبر شوم

و از آن با تو بگم

و از آن تو با من بگي

كه درد دل من چيست ؟

دل من كه را مي‌خواهد، دل تنگ كيست ؟

كجا بايد بروم، تا به تو نزديك شوم ...



من را لحظه‌اي به حال من نگذار


+ نوشته شده توسط یه عاشق در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 3:31 |