باز شب شد
شب آمد ولي من به چشمانم خواب نميآيد
دلم بيتاب است
اگر بخوابم و فردا شود،
شبي از تنها شبهاي مانده از شبهاي عمرم را از دست دادهام
اگر بخوابم و فردا شود،
...
نه، من به ذهن خستهام نيازي ندارم
بگذار به حال خودش باشد، دل بيقرارم را ميخواهم
روز را به اميد شب ميگذرانم
تا در سكوت و آرامش شب
از دل بيقرارم بگويم برايت
شب را مرحم دل رنجانم كني
آرامشش را با زخمهاي دلم جابهجا كني
پروردگارم، چه خوب ميدانستي كه من، بندهات
خستهدل ميشوم، دلگير و غمگين ميشوم،
شب را با اين عظمت و با شكوه در تاريكي و آرامش آفريدي
تا در اين سكوت بيهمتا صداي دلم را بشنوم
از درد دلم كه آگاهي با خبر شوم
و از آن با تو بگم
و از آن تو با من بگي
كه درد دل من چيست ؟
دل من كه را ميخواهد، دل تنگ كيست ؟
كجا بايد بروم، تا به تو نزديك شوم ...
من را لحظهاي به حال من نگذار
