من نمی نویسم که تو بخونی
این تو هستی
که مِی خونی و من می نویسم
من از حال خودم چه می دونم ؟
من از هیچ هم چیزی نمی دونم
تویی که بند بند وجودم رو می فهمی
احساسم رو لمس می کنی
نگاهم رو درمیابی
دلدار دلم وقتی که بی قرارم
بهترین همدمم وقتی که خیلی تنهام
شنونده حرفای دلم وقتی که غصه دارم
ای همه پناهم وقتی که بی پناهم
می دونم که می دونی
ولی اگه نگم دلم آروم نمیشه
خدا جونم دوستت دارم
لحظه ای غیر از این احساس رو نداشتم
همه گناهام رو قبول دارم
ولی دوستت داشتم و دارم
هر موقع این سوال رو از خودم پرسیدم
که چقدر خدا رو دوست دارم
همیشه به همین یه جواب رسیدم
که همه چیزم تو بودی و هستی
وجودم، احساسم، غم و شادیم
آرزوهام ...
خدایم نگذار کاری کنم که ناراحتت کنم
راهی نرم که ازت دور شم
چیزی نخوام که دوست نداشته باشی
خدایم
نگذار هیچ کاری رو جز برای تو انجام بدم
نخواه اسیر خواسته های درونیم
و هر که غیر از تو باشم
دوست دارم برای تو باشم
لیاقت بده بهم دوستت داشته باشم
همونطور که تو لایقشی
